خرید بک لینک
ماسه ها دانه دانه می افتندزندگی نرم نرم می میردشیشه ی نیمه خالی خش دارنم نمک رنگ مرگ می گیرد ماسه ها دانه دانه در شیشهاشک ها قطره قطره بر گونهلب به لب های هم گذاشته اندروز و شب این دو جام وارونه مرگ در دور دست منتظر استسایه ها خواب دیده اند انگارکاش دستی مرا بچرخاندماسه ها ته کشیده اند انگار.......! 

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 1:22

می پرسد از من كیستی؟ می گویمش اما نمی دانداین چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی داردآیینه در تكرار پاسخ های خود حاشا نمی داند می گویمش گم گشته ای هستم كه در این دور بی مقصدكاری به جز شب كردن امروز یا فردا نمی داند می گویمش می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافتكاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند می گویمش آنقدر تنهایم كه بی تردید می دانمحال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگینآن گونه می خندد كه گویی هیچ از این غم ها نمی داند.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 1:22

ای روزهای خوب که در راهیدای جاده های گمشده در مه ای روزهای سخت ادامه از پشت لحظه ها به درآیید ای روز آفتابی ای مثل چشم های خدا آبی ای روز آمدن ای مثل روز آمدنت روشن این روزها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم اما؛ با من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم.......؟؟؟

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:23

شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بیxadفایده استبـرگ میxadریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بیxadفایده استبـاز میxadپرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدمدر دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بیxadفایده است بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـتدسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بیxadفایده است تـا تـو بــوی زلفxad ها را مـیxadفـرسـتـی بـا نـسـیــمسعی من در سر به xadزیری بیxadگمان بیxadفایده است تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمیxadکــردم رسـیــددوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بیxadفایده است در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره xadای پـرهــیـــز نـیـسـتپـرت کـن مـا را بـه دوزخ، امـتـحــان بیxadفایده است از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــهxadانـدحرف موسی را نمیxadفهمد شبـان، بیxadفایده است مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــراهمـچنـان میxadگردم امـا همـچنـان بیxadفایده اسـت.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:23

خنده زدی زنـده شدم ، طعنه زدی بنده شدمجــلوه ی لبخند تـو را دیــدم و رقـصنــده شـدم یوسف گم گشته تویی، احسن الافسانه تویی روی تـو را دیــدم و مـن عصمت لـغـزنـده شـدم راز در ایـن خــانــه مگو بــا دل پــروانـه کـه شب شعلـه ی عشق آمد و من آتش سوزنده شـدم عقل متـرســان و بیــار از قــدح بـــاده ی نــاب چــونکه من از سـاغـر و می فربه و بالنده شدم شمع تـویی، نور تویی شهره ی کاشانه تویی مــهر تـــو را دارم و زان اینهمــه تــابـنــده شـدم گــفت مــرا ســاده دلـی وز گهر خـاک و گلی رفتـم و بـی مـنت می در غمـش افـکنده شـدم شعر و غـزل چاره نشد بر دل شوریده ی من رنــدم و از شوکـت او یکسـره شـرمنـده شدم.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:23

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آبهای رهای دریا بر افشانید...

نه در برکه؛

نه در رود؛

که خسسسسسته شدم از کرانههای سنگواره........

و از مرزهای مسدود...............

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:23

شب سردی است و من افسرده راه دوری است و پايي خسته تيرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سايه ای از سر ديوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاريکی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نيست رنگی که بگويد با من اندکی صبر سحر نزديک است هر دم اين بانگ بر آرم از دل وای اين شب چقدر تاريک است خنده ای کو که به دل انگيزم قطره ای کو که به دريا ريزم صخره ای کو که بدان آويزم مثل اين است که شب نمناک است ديگران را هم غم هست به دل غم من ليک غمی غمناک است.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:23

وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر ایینه از من باخبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 11:23

به جز باد سحرگاهی كه شد دمساز خاكستر؟؟؟كه هر دم مي گشايد پرده ای از راز خاكستربه پای شعله رقصيدند و خوش دامن كشان رفتندكسي زان جمع دست افشان نشد دمساز خاكسترتو پنداری هزاران نی در آتش كرده اند اینجاچه خوش پر سوز می نالد، زهي آواز خاكسترسمندرها در آتش ديدی و چون باد بگذشتیكنون در رستخیز عشق بين پرواز خاكسترهنوز اين كنده را رويای رنگين بهاران استخيال گل نرفت از طبع آتشباز خاكسترمن و پروانه را ديگر به شرح و قصه حاجت نيستحديث هستي ما بشنو از ايجاز خاكستر هنوزم خواب نوشین جوانی سرگران دارد خیال شعله می رقصد هنوز از ساز خاکسترچه بس افسانه های آتشينم هست و خاموشمكه بانگي بر نيايد از دهان باز خاكستر.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 22:57

از خودم دلگیر شاید از خدا دلگیر تر با خدا درگیر اما با خودم درگیر تر زندگی را از سر عادت تحمل می کنم روز را سر می کنم هر روز پیر و پیر تر کی به آرامش رسم؟ شاید بگویی آخرش در درون قبر شاید هم بگویی دیر تر گرم و سرد روزگار آیینه ی قلبم شکست سنگ باید شد که سنگ از شیشه بی تأثیر تر کفر می گویم ولی پاسخ ندارد گریه ها تا جوابی نشنوم من هم به کفرم شیر تر از خوشی این گونه می گویم! نمی فهمم چرا؟؟؟ هر که خوش تر باشد اینجا از خوشی دل سیر تر.......

برچسب: نویسنده: ساناز صالحی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 22:57

صفحه بندی